من از خدا که تو را آفرید، ممنونم از آن که روح به جسمت دمید، ممنونم از آن که طرح تنت را کشید، ممنونم از آن که مثل بت کوچکی تراشت داد تو راه میروی اندام شهر میلرزد من از تمام درختان بید، ممنونم در این غروب در این روزهای تنهایی از اینکه عشق به دادم رسید، ممنونم کَمالِ سِرِّ مُحَبَّت بِبین، نَه نَقْصِ گُناه کِه هَرکِه بیهُنَر اُفْتَد، نَظَر به عِیْب کُنَد جناب حافظ هین کمالی دستآور تا تو هم از کمال دیگران نَفتی به غم جناب مولانا افتاده درختی که به خود میبالید از داغ تبر به خاک غم مینالید گفتم، چه کسی به ریشهات زد؟ گفتا، آن کس که به زیر سایهام میخوابید! ما در این شهر پی سیرت زیبا بودیم هر که دیدیم فقط صورت زیبا دارد هرکه لبخند مرا دید نپرسید، افسوس؛ خنده با چشم غمآلوده، چه معنا دارد؟ شهر ما گرچه شلوغ است به ظاهر، اما قدر جمعیت خود، آدم تنها دارد