هان ای پروردگارم در نگاه تو بنشینم در نگاه مردمان نشستن چه سود؟ هرکه را دیدم دلی پر درد داشت خنده بر لب ولی زخم بر قلب داشت مولانا: شمس آیا هر دیداری حکمتی دارد؟ شمس: هیچ رهگذری بیسبب از کوچهی جانت نمیگذرد. مولانا: حتی آنان که رنج به دل آدمی میآورند؟ شمس: بعضی میآیند تا مرهم باشند، بعضی میآیند تا زخم را به تو نشان دهند. مولانا: پس هیچ دیداری اتفاقی نیست؟ شمس: هر دیداری یا چیزی به تو میآموزد یا چیزی از تو میگیرد و هر دو لطف هستند. هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟ در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصّاب به خنجر چو سر میش ببُرّد تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند به مثَل گفتهام این را و اگر نه کَرَم او نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند دل من گِرد جهان گشت و نیابید مثالش به که ماند،به که ماند،به که ماند،به که ماند؟ هله خاموش که بیگفت از این مِی همگان را بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند شکرِ نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند هر لحظه که تسلیمم در کارگه تقدیر آرامتر از آهو بیباکترم از شیر هر لحظه که میکوشم در کار کنم تدبیر رنج از پی رنج آید زنجیر پی زنجیر مولانای جان