چون گُواهَت خواهَد این قاضی مَرَنج بوسه دِه بَر مار تا یابی تو گنج daß diese Furcht zu irren schon der Irrtum selbst ist هَرچِه از وِی شاد گردی در جهان از فِراقِ او بیندیش آن زمان زآنچه گَشتی شاد بَس کَس شاد شُد آخِر از وِی جَست و هَمچون باد شُد از تو هَم بِجْهَد، تو دِل بَر وِی مَنِه پیش از آن کو بِجْهَد از وِی، تو بِجِه من بَرایِ پیوستَنِ به بینهایت چاره ای جُز این ندارم که اَز " خُودبودَن " تُهی شوم. لطفاً فقط عزیزانی ارتباط بگیرن که روحیاتِ عارفانه و شاعرانه دارن. به سُراغِ من اگر می آیید، پُشتِ هیچِستانَم!