انسان سوادش رفت تا فوق دکترا، رفت به سایر سیارات، راضی نشد به هوش طبیعی ورفت تا هوش مصنوعی ولی خبر نداشت که برای خودش باتلاقی ساخت به اسم "تنهایی" که روز به روزداره توش فرو میره. انسان روی سایر سیارات دنبال زندگی گشت و یاد گرفت چطورتو آسمونا پرواز کنه ولی یادش رفت روی زمین چطورزندگی کنه! انسان توهم سواد ورش داشت رفت سیلیکون ولی و بی ایریا سکنی گزید ولی دو کلوم باهاش حرف بزنی انگار با ربات حرف میزنی! طرف ردیف کرده شیش تا فوق لیسانس و دکترا و فوق دکترا ولی یه خودکار و قلم بهش بدی بلد نیست دو خط در مورد عشق بنویسه! رفاقت و مهمونی هم براش خلاصه میشه درچهارتا هات داگ رو باربکیو و دوتا آبجو با بقیه ی ربات ها به بدن زدن! رقصم که بلد نیست. یاری میخوام که این حرفا رو بفهمه، دست همو بگیریم بریم دوربشیم ازین دنیای ماشینی و بی احساس. راستی، اهل کوردستانم، جایی که به من عشق یاد داد، رفاقت یاد داد، به من یاد داد جلوی ظلم همون لحظه ی اول بایستم، به من یاد داد وقتی دل به کسی بستم بشه خدای من! یاری میخوام که چشماش فقط واسه سایه و خط چش کشیدن و نگاه کردن نباشه، بلکه منو ببینه، اونقدرخوب ببینه که منم بشم خدای اون.. مردی حمایتگر هستم از همه نظر مخصوصا به لحاظ عاطفی. چشم هام کنترلش کاملا در دست خودمه تا حدی که وقتی از کنار زوجی رد میشم آماده باش میدم که مواظب باش یک خانواده در خطره. البته میدونم و میدونیم که این حرفا برای بیشتر خانما هیچ معنی ای نداره ولی زمانی معنی پیدا میکنه که طرف چش وا میکنه می بینه رفته تو رابطه با یه شازده ای چرا، چون زنجیرفیگاروی چند میلیاردی مینداخته گردنش یا تو زعفرانیه کاخ چند میلیاردی داشته وازآقا زاده ها بوده ولی اینهمه سال خانم رو نشونده بوده روی نیمکت ذخیره ها!